سفارش تبلیغ
بزرگترین تونل شهری
من و یک نفر دیگر ...
من و یک نفر دیگر ...
قالب های وبلاگ آمادهدایرکتوری وبلاگ های ایرانیانپارسی بلاگپرشین یاهو
به صاحب دانش بگو عصایی از آهن و کفشی آهنین برگیرد و دانش را بجوید، تا آنکه عصا بشکند و کفشها پاره گردد . [داود علیه السلام]

نویسنده : الهه:: 30/6/89:: 3:56 عصر

 


سکوت قلبت و بشکن و برگرد


نذار این فاصله بیشتر از این شه


.


.


.


نمی دونم این محسن یگانه چه جوری همیشه حرف دل آدمو میزنه .


آهنگاش دیوونه ام میکنه ...


 


 


                             هنوزم تو دل من نمردی


 


نظرات شما ()

نویسنده : الهه:: 6/3/89:: 12:34 عصر

 


 دیگه هیچی نمی نویسم .


 چون من عاشق نیستم .


 فقط اینو بگم که اون به خاطر من ، ما رو ترک کرد .


 خود بابام بهم گفت ...


 گفت سامان باهاش صحبت کرده و گفته من و الهه به هم نامحرمیم .


 درست نیست اینقدر به هم نزدیک باشیم .


 همون پارسال اینو گفته .


 بابام همه چیو فهمید .


 داشتم واسه خودم گریه میکردم و اسم سامانو روی کاغذ پر میکردم که دیدم بالای سرمه ...


 بابام گفت ....


 هیچی فقط یه خورده منو دلداری داد .


 شاید راضی نباشه بگم .


 خداحافظ


                  فقط من ... منِ تنها


 


من بی تو هیچم ، تو باورم نکن


خیسم ز گریه ، تنهاترم نکن


عاشق نبودم تا با تو سر کنم


آتش نبودم ، خاکسترم نکن ...


 


نظرات شما ()

نویسنده : الهه:: 2/3/89:: 2:0 عصر

 


 یادمه بچه بودیم به ما میگفتن دوقلوهای افسانه ای . جولز و جولی .


انگار خودمونم باورمون شده بود .


خیلی وقتا جولز و جولی بازی می کردیم .


همه ی ماجراهایی که توی کارتون میدیدم بازی میکردیم .


یادش به خیر . چقدر کیف داشت .


یه بار خیلی جو گیر شدیم . البته فکر کنم سامان بیشتر از من جوگیر بود .


دستهامونو به هم داده بودیم که مثلا نیروی افسانه ای بیاد بیرون .


بعد سامان گفت : اینطوری نمیشه . با همون لحن بچه گونه اش ( قربونش برم ) گفت باید دهنمونم بذاریم روی هم .


نمی دونم اون موقع توی ذهن بچگانه اش چی میگذشت .


همین که لبهاشو گذاشت روی لبهای من ، بوسید .


یادم نیست که من چیکار کردم . ولی احتمالا خیلی خجالت کشیدم .


اون موقع حتی روحم هم خبر نداشت که تو آینده چه اتفاقایی قراره بیافته ...


*


واسه عید که اومده بود پیشمون یه هفته موند .


منم توی دلم جشن گرفته بودم .


فکر کنم روز دوم عید بود . ظهر بود . مامان و بابا خواب بودن .


من و سامان هم توی اتاق بودیم . داشت عکسای دانشگاهشو نشونم میداد تو لپ تاپش .


من کنارش نشسته بودم و قلبم داشت می اومد تو دهنم .


خیلی دلم می خواست همون موقغ سرمو بذارم روی شونه اش و راز دلمو بهش بگم .


ولی اینکار و نکردم .


فکرمو خوند .


گفت : یادته بچه بودیم بهمون میگفتن جولز و جولی ؟


گفتم : معلومه . مگه میشه یادم بره .


نمیدونم به چی داشت فکر میکرد . هیچی نگفت .


گفتم : حالا چطور مگه ؟


گفت : هیچی ! همینطوری ...


یه چیزی توی قلبم میگه دوستم داره .


خدا کنه راست بگه .


 


                         ما دو تا


 


نظرات شما ()

نویسنده : الهه:: 31/2/89:: 1:30 عصر

 


 اون همونیه که من می خوام . منم همونیم که اون میخواد .


ما همدیگرو خوب میشناسیم . میدونیم که همدیگرو دوست داریم.


ولی حاضر نیستیم به روی خودمون بیاریم .


12 سالش بود که مامانمینا حقیقتو بهش گفتن . بهمون گفتن .


 من 11 سالم بود  . هیچ کدوم باورمون نمیشد .


تا یه مدت طولانی دپرس بود .


انقدر دلم براش سوخت وانقدر براش گریه کردم که حد نداشت .


تا یکی دو ماه انگار با مامانمینا قهر بود . باهاشون سرسنگین رفتار میکرد . مدرسه نمیرفت . غذا نمی خورد .


ولی با من درددل میکرد . من سعی میکردم همچنان مثل یه خواهر سنگ صبورش باشم .


اصلا از همونجا بود که ما با هم صمیمی شدیم . و یه چیزایی بینمون شکل گرفت .


ولی از اولشم جفتمون غد بودیم .


دوره ی راهنماییم بهترین دوره ی زندگیم شد .


چون داشتم کم کم عشقو تجربه میکردم  .


مامان و بابام ( یا مامان و بابامون ) هم میدونن ما همدیگرو دوست داریم . البته از عمق فاجعه خبر ندارن .


فکر میکنن یه علاقه ی خواهر و برادرانه اس .


از گریه کردنای من توی مدتی که اون پیشمون نیست فهمیدن .


مامانم قشنگ متوجه میشه . خب مادرمه به هر حال .


پارسال که تازه از ما جدا شده بود ، اون ماههای اول ، هر موقع می اومد پیشمون واسه من یه چیزی می آورد .


البته برای مامان و بابا هم می آورد .


ولی من فکر میکنم فقط برای خالی نبودن عریضه این کارو میکرد .


نمی دونم . شاید هم این یک رویا باشه . شاید اصلا اون منو فقط مثل یه خواهر دوست داره .


نمی دونم . نمی دونم .


.


.


.


 

ما دو تا
نظرات شما ()

نویسنده : الهه:: 29/2/89:: 2:18 عصر

 


 عاشق شدم ... از خیلی وقت پیش .......


 اون برادر ناتنیمه . یک سال از من بزرگتره . و از نوزادیش با ما زندگی کرده .


 اون عاشق منه . ولی بهم نمیگه .


 من عاشق اونم . ولی اون نمیدونه .


 اون یک ساله که از ما جدا شده . هرماه بهمون سر میزنه .....


 وقتی میاد دل من میخواد بترکه . ولی اون به من محل نمیذاره . نمیدونم چرا ؟؟؟؟


 وقتی میاد عوض اینکه حالم بهتر بشه فقط دارم گریه میکنم .


 الکی خودمو راضی میکنم . میگم اون نمیخواد ما بیشتر از این به هم وابسته بشیم .


 چون ته تهش ما خواهر برادریم .....


 من دو تا آرزو براش دارم .


 سلامتیش


 و پاکیش ....


 


 


                                               ما دو تا


نظرات شما ()


لیست کل یادداشت های این وبلاگ

4723:کل بازدید
4:بازدید امروز
8:بازدید دیروز
درباره خودم
من و یک نفر دیگر ...
الهه[5]
عاشق شدم ، کاش ... بدونه !
لوگوی دوستان













لینک دوستان

عشق من
کشکول
روانشناسی پیام نور ایوان
سفیر دوستی
دکتر علی حاجی ستوده
طریق یار
عشق است حجازی و استقلال
عشق الهی: نگاه به دین با عینک محبت، اخلاق، عرفان، وحدت مسلمین
دهاتی
فریازان ...تویسرکان...همدان faryazan
فقط عشقو لانه ها وارید شوند
متالورژی_دانلودکده ی مهندسی متالورژی(rikhtegari.com)
عاشقان
*ستاره ی سرخ*
یادداشتها و برداشتها
دانلود بازی موبایل بازی موبایل بازی موبایل بازی موبایل
عاشق آسمونی
عاشق دلباخته
گل پیچک
سایت جامع اطلاع رسانی برای جوانان ایرانی
اس ام اس جوک SMS jok
پرنسس زیبایی
COMPUTER&NETWORK
MOHAMMAD.HAHSEMI86@YAHOO.COM
آدمکها
دانلود و نقد کتاب
مهر بر لب زده
گنجینه
Sea of Love
فریاد بی صدا
دختر تنها
ناگفته های آبجی کوچیکه
.: شهر عشق :.
یالان دنیا
My World
آریایی
خوش آمدید
سالار نیوز خسروشهر
nafas
جانم فدای رهبر
مسائل شیطان پرستی در ایران و جهان
آمعدلی خسروشاه
سرود عرش
هر روز به روزیم
فقط خدا
((( لــبــخــنــد قـــلـــم (((
Ali 09357004336
از شیر مرغ تا......جون آدمیزاد!!
محله ی ببعی ها....
MIDWIFERY
رویاهای یک معلم
دلتاگیم
سوپر لینکستان لیندا
حدائق ذات بهجة
پاتوق
خسته از عشق
پسران جوان
تنهایی
آسمان بی حجاب
بی تاب
نسیم شبنم
تفریحی
گل رز وحشی تنها
tecnologycontorol
گیتارسیاه
خسروشهر
همه چی درباره سینما
ورزشی & کامپیوتر & موبایل & بازی
AMIR
رویای معین
سوز و گداز
نور
گرافیک و نقاشی ایرانی moosa ghasemi
L0ve U4 Ever
biyaydhkoshbashim
فراغت
معماری وشهر سازی
شادی(زمزمه های دلتنگی)

اشتراک